او از خاطرات زندگی اش برای همسرش اینگونه درد دل کرده است: از کودکی به پدرم کمک میکردم. با سخت کوشی و تلاش بار آمدم. درسم را در مدرسۀروستایمان قائم آباد شروع کردم و تا کلاس پنجم در آنجا درس خواندم .برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به رفسنجان آمدم و در مدرسه شبانهروزی کوروش مشغول به تحصیل شدم و دوره راهنمایی را به پایان رساندم. به خاطر وضعیت اقتصادی خانواده به درس خواندن ادامه ندادم و به کار بنایی مشغول شدم تا باعث رونقی در محیط خانواده باشم. عشق به اهل بیت و ذکر نام اباعبدالله الحسین در ایام تاسوعاوعاشورا بود که مارا با دین و قرآن آشنا کرد. در مساجدو پای منبر روحانیت با الفبای انقلاب آشنا شدم. در تجمعات مردمی همراه دوستانم از جمله جانباز حاجی زاده شرکت میکردم. کار ما برقراری نظم و انضباط در جلسات بود. پس از پیروزی انقلاب هر چند که سرگرم کار وتلاش و زندگی بودم، اما فکرم متوجه این بود که چگونه میتوان انقلاب را پشتیبانی و حمایت کرد. پس از مدتی که از حمله حزب بعث عراق به کشور عزیزمان میگذشت، این احساس در درونم فریاد میزد که باید گوش به فرمان امام هر کس که توان دارد ،برای دفاع از کشور آماده شود .اواخر سال 1360 در بسیج ثبت نام نمودم و در فروردین 1361 ما را به منطقه اعزام کردند. قبل از اعزام آموزشهای لازم رادر پادگان قدس کرمان فرا گرفته بودیم. وقتی که به اهواز رسیدیم ،در گردانهای رزم تقسیم شدیم. گردان ما خط شکن بود.
آن روزها قرار بود عملیات بیت المقدس برای آزاد سازی خرمشهر انجام شود. عملیاتی وسیع که منطقه دشت عباس تا غرب خرمشهر را در بر می گرفت . قرار بود هر لشکر از محوری تعیین شده به قلب دشمن بتازد. محور عملیاتی ما منطقه فرسیه و سید جابر بود که در قالب گردانهای لشکر 41
ثار الله در این عملیات شرکت کردیم .عملیات با فریاد یا علی ابن ابیطالب آغاز شد. دشمن شکستی سخت خورد و به سرعت عقب نشینی کرد. همین امر باعث شده بود که نیروهای خط شکن ما تا عمق خط دوم و سوم عراق پیشروی کنند.محور نفوذ بچه های ما در دل عراقیها قرار گرفته بود.نبردی سخت بین ما و نیروهای عراقی از جناحهای مختلف در گرفته بود،آتش شدیدی می بارید . ارتش عراق تمام توانش را متمرکز کرده بود. محور عملیاتی ما از هر طرف زیرآتش بود. تیر و ترکش خمپاره دشمن با فریاد الله اکبررزمندگان در هم آمیخته و همه جا را پر کرده بود.سپیده دم بود که خمپاره دشمن در کنارم زمین خورد و پس از انفجار ترکشهای آن بدنم را به شدت مجروح کرد.ترکشی به مهره های کمرم خوردو مرا قطع نخاع کرد. مثل جسمی بی روح روی زمین افتادم. خون از بدنم جاری بود. توان هیچ حرکتی نداشتم. بدنم غرق خون بود. شدت آتش دشمن لحظه به لحظه شدیدتر میشد. گویا بچه ها در حال محاصره شدن بودند. تعداد زیادی از بچه ها شهید شده بودند و تعدادی زخمی گوشه خاکریز افتاده بودند. ار تباط با عقب قطع شده بود، لحظه ای بعد از هوش رفتم .
وقتی به هوش آمدم قریب ساعت 9 صبح بود که از شدت تشنگی گلویم چسبیده بود. آسمان پیش چشمانم غبار آلود بود، صدای پایی به گوشم رسید. عراقیها آمدند بالای سرم ،یکی از آنها اسلحه را مسلح کرد و لوله تفنگ راروی پیشانیم گذاشت ،خواست تیر خلاصی را بزند، اما دیگری او را منصرف کرد و راه افتادند رفتند . از سمت دیگر تعدادی عراقی متوجه من شدند، یکی از آنها رگبار تیری را به طرفم شلیک کرد. تیر عصب دستم را قطع کرده بود و چند تا از انگشتانم به پوست دستم آویزان شدند،دستم روی سینه ام افتاده بود و خون جاری بود. تیر دیگر به کتفم خورد. پس از تیراندازی آمدند بالای جنازه ام، اما دیدند که جان دارم .گونی سنگر را از خاک خالی کردند و مرا روی گونی قرار دادندو به سمت عقب بردند. در پشت خاکریز نزدیک یک سنگر زیر نور آفتاب رها کردند ،شدت آفتاب باعث می شد خون بیشتری از بدنم برود. دوباره از هوش رفتم ،وقتی به هوش آمدم خودم را داخل نفربر با یک مأمور بالای سرم دیدم . تقاضای آب کردم ،اما او مخالفت کرد و به اشاره گفت نه!با تکان های ماشین و شدت ضربه ها دوباره از هوش رفتم، چشم باز کردم ،کنار دیوار بیمارستانی در بصره بودم .وقتی میخواستند مرا جابه جا کنند ،متوجه شدند روی بدنم پر از مورچه است.ظرف الکلی را روی بدنم پاشیدند تا مورچه ها از من دور شوند. بدنم می سوخت. از آنجا مرا به بیمارستان بردند. دکتر عراقی تصمیم داشت دست مرا قطع کند. با خواهش و تمنا نگذاشتم. زخمهایم را باند پیچی کردند و مرا به سلول انفرادی بردند.تنها غذایم در آنجا یک تکه نان خشک و یک ظرف آب بود. به سختی لقمه های نان را از گلو پایین میبردم. 54 روز طول کشید تا از سلول انفرادی به اردوگاه عنبر منتقل شدم.آنجا در جمع اسرا، روحیهای تازه گرفتم و خواهش کردم که مرا حمام کنند. پس از اصرار زیاد ،عراقیها مرا به محوطۀ اردوگاه بردند و روی چمن اردوگاه ،لباسم را از تنم در آوردند و با شیلنگ آب سرد و مقداری مواد شوینده و با جاروی دستی بدنم را شستشو دادند. با هر ضربه که به زخمهایم میخورد، فریادم به آسمان می رفت.آرزو میکردم ای کاش تقاضای حمام نمیکردم. پس از آن مرا به جمع بچههای اردوگاه بردند. در آنجا دکتر مجید جلالوند که خود اسیر بود به سراغم آمد. تنها ابزار او یک چاقو و مقدار کمی وسایل دیگر بود. با چاقو تیرهایی را که می دید، از عمق زخمهایم بیرون آورد و زخمهایم را پانشمان کرد . با این کار او جان تازهای گرفتم. اما زخمهای زیادی در بدنم بود. بیشتر از همه ترکشی که به سرم خورده بود آزارم میداد.اما این روزهای سخت،روز های پرورش روح و تقویت ایمان برای من بود. محبت دوستان و اسرای هم وطن و هم کیش ،این روزهای پر رنج را قابل تحمل می کرد. به زبان آوردن22ماه تحمل بیماری و رنج اسارت ملال آور است و خوب است در سینه باقی بماند تا خواندن و شنیدن آنها دل کسی را به درد نیاورد. ایمان راسخ آزادگان دربند، توکل آنها به خدا و عشق به امام راحل، قوی ترین داروی مقاومت بود.
در تاریخ بهمن سال یکهزار و سیصدو شصت دو به خاطر وضعیت جسمی ام با همکاری صلیب سرخ جهانی آزاد شدم واز جمع با صفای مردان خدا جدا شدم.یکبار از قافله شهدا عقب ماندم و اینجا از کاروان اسرا بیرون رانده شدم. در ایران تحت درمان قرار گرفتم. در خاک وطن انسان ارزش پیدا میکند و مفهوم وطن را درک می کند.در بیمارستان تیم پرستاری و پزشکی با عشق و علاقه به درمانم مشغول شدند.مدتی در بیمارستان بستری بودم تا اینکه بعد از بهبودی نسبی به خانه برگشتم.
همسر شهید رضایی سرداری در ادامۀ خاطراتش از نحوۀآشنایی خود با او سخن می گوید:آقای رضایی با برادرم در جبهه هم رزم بودند. او اسیر شده بود و برادرم مجروح و به پشت خط منتقل شده بود.برادرم دانشجوی سال دوم دانشگاه شهید اندرزگو بود. از دانشگاه برای بار دوم بود که به جبهه میرفت. سال 1361 به شدت مجروح شد و بیش از شش ماه درمانش طول کشید. اما دوباره به جبهه برگشت.سرانجام در عملیات والفجر 2 با گلوله مستقیم تانک دشمن سر از بدنش جدا شد و به شهادت رسید. رضایی در اسارت خبر شهادت او را شنیده بود.من در این سالها در حوزه علمیه رفسنجان مشغول تحصیل بودم. دوست هم مباحثه ای داشتم که خیلی با هم صمیمی بودیم. خبردار شده بود که می خواهند خواهران راببرند عیادت جانبازانی که تازه ازاسارت آزاد شده اند. آماده شدیم که به اتفاق مسئول حوزه علمیه به دیدار آنها برویم .به منزل آقای رضائی سرداری رفتیم .برای ما دیداری بسیار با اهمیت و با ارزش بود، مخصوصاً که ایشان رزمنده ای جانباز و مدتی هم در بند اسارت دشمن بود. ایشان در اطاق بستری بود. تعداد ما زیاد بود. بعضی نشستندو بعضی هم ایستادند. به سختی حرف می زد و قادر به حرکت نبود ،اما سیمایی نورانی وبا صلابت داشت. منقلب شده بودم، اشک از چشمانم بی امان می بارید. دوستم اشاره کرد بس است ،اینهمه گریه نکن، خوب نیست ،آرام باش . فکر فرو رفتم.ای کاش می شد برایش کار ی کرد! خداوندا! تو یاری کن ،زیرا اینها به خاطر تو این رنج ها را متحمل گردیده اند. ملاقات تمام شد.
سالهای بعد ماه رمضان برای بیان احکام قرآن به روستای نوش آباد می رفتم ، کلاس گرم و استقبال هم خوب بود .در کلاس درس ما گویا خواهر آقای رضایی حضور داشتند. بر حسب اتفاق شوهر دوست دوران تحصیل من با آقای رضائی دوست و آشنا بودند. وقتی درباره من سوال کردند، همسرش با تعجب می گوید که دوست همکلاسی ام هست. با واسطه ایشان موضوع خواستگاری را با من در میان گذاشتند. من گفتم او را نمی شناسم ،از احوال او خبر ندارم. گفت :این را باید بدانید با ویلچر جابجا می شود .گفتم اگر برای رضای خدا باشد ،آسان است .وقتی او را شناختم در قلبم نشان عشق و محبت اورا یافتم. موضوع را با مادرم در میان گذاشتم، ابتدا با مخالفت شدید او روبه رو شدم .وقتی که سماجت مرا دید، بنای نصیحت گذاشت.زندگی با جانباز مصیبت دارد. فقط باید زحمت و رنج بکشی ،تو که با نازو نعمت بزرگ شده ای! تحمل این بار گران برایت سخت است .فایده ای نداشت. موضوع رابا پدرم در میان گذاشت .پدرم هم همان برخورد را داشت .تا اینکه متوجه شدند از روی عقل و اراده و به خاطر خدا تصمیم خودم راگرفته ام. مادرم زنی متدین و با ایمان بود. پدرم نیز علاقه خاصی به مسائل دینی داشت .هر دو گفتند اگر اینگونه است ما نیز راضی هستیم. اگر توازعهده مسئولیت برآیی،ما هم به تو افتخار می کنیم .در چهاردهم دی ماه 1365 جشن عقدمان برگزار شد .هنگام خطبۀ عقد، یاد اولین روز ملاقاتم با او افتادم که در آنجا از خدا آرزوی خدمت به او را کرده بودم. احساس رضایت خاصی به من دست داد .
بسیاری از اعضای خانواده و بستگانم با تصمیم من مخالف بودند. آنقدر این مخالفتها ادامه پیدا کرد که تا سالها پس از ازدواج من با رضایی بعضیها با من قطع رابطه کردند. اما به مرور زمان به ارزش کار من پی بردند. در آن زمان 22سال داشتم و تا مقطع فوق دیپلم درس خوانده بودم. زندگی جدیدرا با توکل به خداوند شروع کردم. دو هفته پس از شروع زندگی مشترکمان ابتدا زخم بستر گرفت. درمان جواب نمی داد.مجبور شدند او را جراحی کنند، چندین ماه در خانه بستری بود. روز و شب بر روی سینه میخوابید.کار من شده بود ضد عفونی و شستشوی زخمهای او. زخمهایش درمان شد .اما شدت عفونت کلیههایش را دچار نارسایی کرد.سالها رنج ودرد برای او بودو غم خوردن و صبر کردن کار من بود. اما با امید به خداوند و باعشق وعلاقه همواره در کنارش بودم.
مدت هفده سال از زندگی مشترکمان گذشت. او بخشی از کلیه هایش را از دست داده بود. چون بچه دار نشده بودیم ،مورد سرزنش بستگان قرار میگرفتم .اما من از زندگی با او لذت میبردم، چون احساس میکردم که خدمت شایسته ای انجام میدهم.پس از هفده سال خداوند فرزندی به ما عطا کرد. به احترام نام مقدس دخت گرامی پیامبر(ص) نامش را فاطمه گذاشتیم. فاطمه زندگی ما را شیرین و کانون خانه مان را گرم کرد ، گرم تر از همه عشق محمد به فاطمه بود، اما او از نظر جسمی بسیار رنج میکشید. شبها از درد کمر خواب نداشت. دکترها ترکشی را که در سرش بود بیرون نیاوردند. بعضی وقتها به شدت سر درد میشد و گاهی خونریزی بینی داشت. یک روز در کنار او نشسته بودم، نشان بیخوابی شبانه در چشمانش دیده می شد. دلم به حال او بیشتر میسوخت. به او گفتم: رضایی بیشتر دعا کن تا خدا به تو شفا عنایت کند. خندید و گفت: چیزی را که بخشیدم پس نمیگیرم. به جای آن دعا میکنم زودتر به دوستان شهیدم ملحق شوم تا از فیض حضور آنها بهره ببرم. با تمام درد و رنجها سعی میکرد کار و تلاش کند.با مشارکت دوستان تلمبه آب کشاورزی آماده کردند . در کاشت درختان پسته همکاری میکرد تا به ثمر رسیدند. اما درد امانش نمی داد و رهایش نمیکرد. این وضع تا سال 1385ادامه داشت. اواخر سال 1385 کلیههای او به شدت خونریزی کرد. در بیمارستان شفای کرمان بستری شد، کلیه هایش را عمل کردند و پس از عمل به شیمی درمانی پرداختند. او حالا با نصف کلیه زندگی میکرد و میبایست دیالیز شود. بعد از این عمل نُه روز در کُما بود و پس از آن دیگر حال خوبی نداشت. حدود ده بار به اطاق عمل رفت و جراحی شد .که بسیار سخت و طاقت فرسا بود. یک روز از اتاقش صدایی شنیدم. تعجب کردم، وارد اتاق او شدم، دیدم او راحت روی تخت نشسته است . به سرعت کنار تختش رفتم. به من گفت: پشت به آقا ایستاده ای. رویم را برگرداندم ،کسی را ندیدم.دو ،سه روز بعد گفت: من دو ماه دیگر شهید میشوم. برایم سه قبر آماده کنید. من خندیدم و گفتم: آن دو را برای که آماده میکنی؟ گفت: آن دو قبر دوستانی هستند که به من ملحق میشوند.خاطرات زندگی پر از حادثه و رنج او شنیدنی و خواندنی است که باید در جای دگر به آن پرداخت.اما در سالهای 1385 تا 1386 رؤیاهای عجیبی میدید و تعریف میکرد. گویا الان در حال وقوع هستند. آنچه میگفت ، به وقوع میپیوست. بیماریهایی که هدیه اسارت و زخمهای میدان نبرد بود، هرگز رهایش نمی کرد.
نوزدهم اسفند ماه 1386 ،حالش وخیم شد. دیگر دیالیز جواب نمی داد. به حالت کما رفت. پس از بیست و چهار ساعت بیهوشی، به هوش آمد و مرا صدا زد. گفتم: عزیزم چه میخواهی ؟گفت:فاطمه را بیاور تا او را ببینم. در همین لحظات دستش در دستان من بود، دستم را به گرمی فشرد. نفس عمیقی کشید، زیر لب گفت: یا ابا عبدالله،صدایش زدم، عزیزم، محمد! اما دستش از دستم رها شد.بدنش آرام گرفت. آری !آرام و بی حرکت روی تخت قرار گرفت ومرا با کوله باری از غم تنها گذاشت. روز پنج شنبه،22اسفند 1386 به ملکوت اعلا پیوست. در بهمن ماه 1387 دوستش رویگر هم به شهادت رسید و قبر او در جوارمزار شهید رضایی قرار گرفت. هر دو دوستان صمیمی ، در کنار هم آرمیدند.
آخرین سفارش او به من، سفارش فاطمه بود، چون نام او هم نام دختر گرامی پیامبر است. می گفت: همیشه با او آرام باش،در وقت عصبانیت به فاطمه هیچ مگو، زیرا فاطمه را نباید آزار داد.
اگر میخواهید فقط این صفحه را برای دوستان ارسال کنید؛ لینک کوتاه زیر را کپی کنید: